

روح آذر شب به ملکوت اعلی پیوست
Author: sirous
هفت روز است که در بین ما نیست هفت روز است دیگر مطالبش را نمیخوانیم و هفت شب است که به دیار باقی وبلاگستان حذف شده ها شتافته امروز گرد هم آمده ایم تا در سوگ وبلاگ آذرشب ان جوان نوپای وبلاگستان فارسی به سوگ بنشینیم شاید که باعث تسلی خاطر روح آن عزیز از دست رفته و خوانندگان آن مرحوم باشد ، امروز هفت روز از خودکشی مجازی میرکا میگذرد او که همیشه سر زنده و شاد بود هر روز در پی پیشرفت وبلاگش بود در یک روز بهاری بدون دلیل خاصی برای دوستان بلاگرش دست به حرکتی غیر منتظره زد و اذرشب را نابود کرد و به زندگی وبلاگیش خاتمه داد ، از روح سر گردانش که می پرسیدم چرا خودکشی کردی میگفت که در دنیایی مجازی هیچ چیز نو و جدیدی به دست نیاورد و در همان دنیایی واقعی زندگی رو بهتر از قبل می تونه بگذرونه و به همین خاطر دست از تیز بینی وقانون لنز بودن برداشته و شاید در دنیای واقعی بازهم که مطمعن هستم بازهم ، هرچیزی را با یک قاعده منطقی از دیدگاهی دیگر بررسی می کنه ولی با مرگ اذر شب به خودمون بیایم و ببینم که چگونه یک وبلاگ نویس به مخاطبینش اهمیت نمیده و دست به چنین حرکتی میزنه به هر حال پشت سر مرحوم که نمیشه غیبت کرد و من هم سکوت اختیار می کنم . ولی بعد از خودکشی مجازی میرکا بنده گروهی رو برای برسی و علل این فاجعه ی اسفناک گرد هم اوردم که این گروه شامل چندیدن گارگاه معروف بودن و بعد از چند روز کاشف به عمل آومد که ای دل غافل میرکا خانم انوشه ، چند وقته عشقی نو پا داشته که
قرار و مدار یک زندگی مشترک رو با هم گذاشته اند و از قضا این جوان چون بسیار غیرتی بود تحمل کامنت های پسرا ها رو در وبلاگ میرکا جونش نداشته و در گفتگوی قبل ازدواج از میرکا می خواهد که دست از وبلاگش بکشه و یا وبلاگ رو انتخاب کنه و یا عشق ش رو که میرکا هم چون در این روزگاروا نفسای بی شوهری گرفتار شوهر بوده فی الفور بله رو میگه و اذرشب رو به شب های تاریک قبر می سپارد البته شایان به ذکر است اقا داماد گل ما به میرکا اجازه نداده که دیگه اون مانتو کوتاه خوشگلشو با اون روژ لب مارک DIOR رو که عشق قبلی میرکا از فرنگستان براش به سوغات آورده بود رو استفاده کنه و
ارایش کردن برای میرکا ممنوع شده ،میرکای طفلک از امروز به بعد باید دست و رو نشسته بیرون بره و از این چادر بلندا همون چادر ملی ا سرش کنه . در خاتمه از همه دوستان و اشنایانی که برای شادی روح ان عزیز از دست رفته در این مراسم گرد هم امدید تشکر می کنم و از خداوند متعال برای ان مرحوم در ان دنیایی دیگر آرامش روح و شادی ارزو می کنم در خاتمه از طرف دوست حلوای تهیه شده که با خوردن اون حلوا فاتحه ی نثار روح اذرشب مرحوم کنید
read comments (6)ترانه لری دایه دایه - رجب زاده
Author: sirous
صدای شادی ، در خاک لرستان بوده اگر صدای سازیست و صدای محبتی ، تال دلنوازی و همصدای کمانچه با دل تنگی رازی از ته دل عاشق اگر یک تکه ناز هست و آواز نیازی هست از صدای لر است که به عشق چشمی دارد . موزیک ویدیو زیبای دایه دایه یک موزیک خاطره انگیز لری با صدای اقای رجب زاده
لطفا ۲ متر مکعب کتاب
Author: sirous
کتاب این یار دبستانی من ، بیشتر کسانی که برای خرید کتاب به کتاب فروشی ها مراجعه می کنند هدف از خرید کتاب مورد نظرشون کسب اطلاعات ی در زمینه ی خاص برای بالا بردن سطح فکری و علمی ، اجتماعی خود در جامعه ست اما به راستی همه ی کسانی که به فرشگاه کتاب میرند آیا تنها به خاطر بالا بردن سطح علمی .. خودشون میرن ؟ امروز حکایتی رو متوجه شدم که برام بسیار جالب و حیرت انگیز بود به نقل از راوی حکایت اومده که دوستی برای خرید به کتاب فروشی میره و در حالی که داره قفسه های کتاب رو می بینه زوج جوانی وارد فرشگاه کتاب میشن و بعد از چند دقیقه از فروشنده درخواست ۲ متر مکعب کتاب می کنند روای که مثل خود بنده داشته از فضولی میمرده جلو تر میره تا از ماجرا اطلاع پیدا کن ه خلاصه داستان از این قرار بود که این زوج جوان برای منزلشون کتابخانه ای تهیه کردن و حالا به اندازه ۲ متر مکعب برای اون کتابخانه کتاب نیاز دارن و حتی اندازه و قد کتاب ها و رنگ کتاب ها رو برای هماهنگی با نوع دگوراسیون منزلشون انتخاب کردن ، به نظر شما تنها هدف از خرید کتاب باید پر کردن قفسه های کتابخانه های ما باشه؟ امیدوارم هیچ کدوم از شما دوستان سطح فکرتون مثل این زوج جوان نباشه و هدفتون از خرید کتاب تنها بالا بردن سطح فکر و علمی شما باشه .به شخصه به این موضوع اهمیت خاصی میدم به همین منظور این قسمت از سایتم رو به ارشیو کتاب اختصاص دادم ویک وبلاگ کتاب درست کردم البته ارشیو سایت بسیار غنی تر از وبلاگ کتاب می باشه که امیدوارم بازدید کننده گان استفاده کنند
شرط بندی احمقانه
Author: sirous
دیروز عصر با یکی از دوستان داشتیم قدم می زدیم و بی هدف توی خیابان قدم زنان با هم کل کل می کردیم راستش پنج شنبه ی خوبی بود اولا که ظهرش با اون وضع به جای دوستم امتحان داده بودم و به نظرم نمره ی خوبی می گرفتم خلاصه روزی خوبی بود داشتیم بحث می کردیم که جلوی میوه فروشی رد می شدیم، راستش چشم م به خوشه های سیر افتاد بی اختیار به کله ا م زد و گفتم پویان تو می تونی همه این ا رو یک تنه بخوری ؟ که اونم از خدا خواسته انگار که موضوع خوبی باشه گیر داده که اره و حتمن می تونم و تو نمی تونی این حرفا که کار به شرط بندی و اینکه اگه کسی بتونه بیشتر از اون یکی بخوره و این حرفا اون یکی یه چیزی به اون بده من سر گردنبندم شرط بستم و اون سر ساعتش رفتم و یک خوشه سیرگرفتم ، وارداتی بود چون روش عربی نوشته بودن ولی دقت نکردم کجایی ! خلاصه یه ظرف یک بار مصرف گرفتیم و پر اب کردیم سیرا رو نصف نصف کردیم و با تمیز کردن اونها شروع به خوردن کردیم اقا چشمتون روز بد نبینه برق از کله ام پرید با خوردن چند تای اول کل زبون ورم کرد انگار اتیش ریخته باشی روش داشت تمام تنم می سوخت ولی این پویان مگه ادم بود زود پوست می گرفت و مینداخت بالا خلاصه من که هرچی تحمل کردیم نشد و اعلام شکست دادم و بازنده میدان مبارزه شدیم القصه حالا م گردنبند رو از دست دادیم و با بوی بد سیر داریم دستو پنجه نرم می کنیم یه شیشه عطر ریختم رو سرم هزار بار مسواک زدم هنوز که هنوزه بوی سیر میدم . نتیجه ی اخلاقی ما جرا : از من به شما نصیحت یک وقت شرط م بستید اقا سر سیر خوردن شرط بندی نکنید چون در هر دو صورت برنده و بازنده شده اخرش بازنده اید و باید با بوی سیر دست و پنجه نرم کنید
شیطان این موجود طماع
Author: sirous
نوآوری شیطان ، راستش همیشه فکر می کردیم شیطان می تونه به موجود جان دار نزدیک بشه و اون رو از راه بدر کنه ولی با دیدن این عکس متوجه شدیم شیطان م در نو آوری پیشرفت کرده و خودشو با وسایل بی جان قرن ۲۱ وقف داده اخه من که همیشه فکر می کردم این شیطان کلک فقط جاندارا رو بلند می کنه ولی حالا فکرمو پس گرفتم که دست شیطان به هر موجود بی جانیم برسه ، سه سوته از راه بدرش می کنه .البته این شیطان همیشه موجود طماعی بود و زمان رو تنها به سود خودش پیش می بره . برای دوست داران نقض کپی رایت عکس رو از اینجا پیدا کردم و بعدش کمی جینگولک بازی روش کردیم و همین که الان می بینید شد
تقلب می کنیم
Author: sirous
ماجرا از دیروز شروع شده محل کارم بودم که یکی از دوستان قدیم م با من تماس گرفته برام خیلی غیر منتظره بود خلاصه بعد از احوال پرسی چاق سلامتی زود خودمو آماده کردم که ازم درخواست پول کنه اخه در چنین شرایطی بعد این همه مدت یا واسه پول به آدم زنگ میزنن یا دلشون تنگ شده به همین خاطر تو احوال پرسی ا از اوضاع بد و بی پول گفتم ک
ه گرفتارم و این حرفا خدا منو می بخشه چون حوصله دادن پول بی زبون رو دست آدم زبون دار ندارم که سر همین جریانت بلایی سرم اومده که فکر نمی کنم هیچ وقت پول دست کسی بدم خلاصه مثل اینکه موضوع برا پول گرفتن و این چیزا نبود این دوست شفق ما توی دوره کارآموزی فنی و حرفه ای ایران عضو شده و حالا که میخواد امتحان بده شب قبل امتحان فهمیده که ای دل غافل هیچی بارش نیست خلاصه بعد کلی فکر کردن به این نتیجه رسیده که باید به یکی از دوستاش که شبیه اون م هست و از این موضوع ات یه چیزای حالیش باشه رو پیدا کنه و طرف و بجای خودش بفرسته سر جلسه ی امتحان و در غیاب ایشون ورقه ی امتحان رو سیاه و خط خطی کنه و یه نمره براش بگیره و بیاد بیرون وبعد کلی فکر کردن این طفلک ، حقیر رو به ذهنش میرسه خلاصه ما هم که دیدیم جریان پول و پول دستی دادن نیست کلی خوشحال شدیم وزودی قبول کردیم و با مرام بازی مون گل کرد ، القصه قرار شد فردای اون روز که امروز می شد ایشون بیاید سراغ من و به اتفاق بریم سر جلسه ی امتحان ولی دست تقدیر یه مشکل براش پیش میاد و ما هرچی منتظر شدیم نیومد که نیومده دیگه داشتیم نا امید می شدیم که ، موبایلم زنگ خورد و رفیق مون گفت که پایین منتظره خلاصه ما با ۳۰ دقیقه تاخیر رسیدم ، حالا م که همه نشستن و ای خدا ما که کارت مال خودمون نیست و چطور ما رو راه بدن سر خلسه امتحان خلاصه دل رو زدیم به دریا و انگشتمون رو گذاشتیم رو عکس و گفتیم ما دیر رسیدم تو ترافیک موندیم کلی داد و بیداد که مسئول حوزه ی امتحان گفت برو بیشن برات سوالات رو بیارم رفتم نشستمو یه نفس بلند کشیدم ، ولی انصافه داشتم سکته می زدم اما به روی خودم نیوردم شماره کارتمو گرفتند و رفتند سولات رو برام اورد خلاصه اول سوالات ویژوال بیسیک و تند تند زدیم و اومدم سولات رایانه کار درجه یک رو نوشتم ، خدایی منی که اصلا این کتابای مربوط با این امتحانات رو نخونده بودم کلی برام ساده بود دوتا پسر این طرف و اون طرف نشسته بودن که با دیدن اینکه من دارم تند تند جواب میدم کلی گردنشونو کج کردن که به ما هم سوال برسونما هم دلمون به رحم اومد واسه هر کدوم ۵ تا سوال رسوندم زود اومدم بیرون از جلسه امتحان این ماجرا چیزی حدود ۳۵ دقیقه شایدم کمتر طول کشید تا من از سالن اومدم بیرون همین که اومدم بیرون انگار دنیا برام روشن شده و بود و همه جا رو کامل می دیدم نکه از بس اضطراب داشتم یخورده ترسیده بودم ، دوستم که منتظر نشسته بود گفت که چیکار کردی اول کمی اذیتش که منو گرفتن و با کلی رو زدن اومدم بیرون اینا ولی خب خلاصه ماجرا رو براش توضیح دادم که سوالات رو درست جواب دادم ایشون کلی خوشحال شد ما رو یه نهار حسابی مهمون کرد خلاصه من که الان اینجایم و دارم حکایت تقلب مون رو می نویسم نتیجه اخلاقی ماجرام این میشه که ، اگه خواستید تقلب کنید اصلا نترسید دل رو بزنید به دریا ، خلاصه یا لو میرید و گیر می افتید یا اینکه مثل من امتحان دوستتون رو پاس می کنید و میاد بیرون
یک روز مثل امروز
Author: sirous
دیشب تا ساعت ۴/۳۰ دقیقه صبح بیدار بودم صبح م باید می رفتم دانشگاه راستش امروز از صبح تا ساعت ۴ و ۵ بعد ظهر کلاس داشتم بدون وقفه این برنامه این ترمم بوده ولی امروز واقعا خسته م خسته راستش دلم ، دو روز خواب میخواد ولی اصلا خواب به چشمم مگر می یاد کلی خودم رو به خواب میزنم ولی نه باز هم بی خواب بی خوابم شاید به خان داداش عمو دکتر مراجعه کنم امروز با میرکا کمی در مورد کمانگیر بحث کردیم به نظرم بی نتیجه بود درباره ی یک ویدیو هم صحبت کردیم ایمیل هام رو چک می کنم راستش می تونم روزی ۴۰ بار سایت م رو به روز کنم ولی صبر می کنم روزی ۵ ، ۶ و یا حتی روزی ۱۰ بار وب سایتم رو به روز می کنم به وبلاگ عرفان سرکی میزنم پست جالبی نوشته درباره ی روز معلم بود خواستم کامنت بذارم ولی وبلاگش مشکل داره نتونستم کامنت بذارم ، کمی وب گردی کردم چند وقته رفتار دخترهای بلاگر برام جالب شده البته احساس می کنم دخترهای بلاگر خیلی ترسو هستند دلیل خاصی ندارم تنها یه حس که در من به وجود اومده ، امروز به پدر شدن فکر کردم خیلی حس جالبی بود کلی ذوق کردم ، کلی کتاب باید بخونم برنامه اش رو ریختم امروز باید یک کار نیمه تمام رو تمام کنم راستش چند وقته میخوام از دوستای دانشگاه م جدا شم اصلا فکرشون با من یکی نیست و دیگه مثل قبل از با اون ها بودن احساس خوبی ندارم کلا در کنارشون بودن رو دیگه دوست ندارم ، طفلک ها گناه دارن نمی دونن چه نقش ای براشون کشیدم (جدایی) تلفن زنگ میزنه خیلی جالب بود ، الو اون طرف صدای یک دختر، منزل فلانی معلومه خالی می بنده گفتم نه اشتباه گرفتی خیلی با حال صحبت می کنه مثل پسرا ازاونا که عشق لاتی دارن همش داشی و چاکریم از این حرفا می زد کلی باحال بود ، استقلال داره با سپاسی بازی می کنه گفتم ای کاش برنده شه حداقل برم نگار رو یکم اذیتش کنم اصلا نگاه نمی کنم منصوریان یه پاس عالی ، یک اس ام اس میاد وای داداشمه چرا سر کارت نرفتی ؟ جوابشو دادم داداشم اصلا جون تو تنم نیست بی حال بی حال م چهارتا استامینوفن کدئین می خورم شاید بخوابم امروز یک آلبوم خوشگل گوش دادم به اسم شناسنامه جعلی از پویا بیاتی اهنگ شماره چهارمش خیلی به دلم نشست جدا عالی بود کلی حال کردم دیگه حرفی ندارم برم شاید خواب به چشمم اومد
سه مرد سفید پوش
Author: sirous
سالها پیش زمانی که سن و سال کمی داشتم در گوشه ای از حیاط قدیممان که خیلی هم بزرگ بود و مثل باغ می ماند و هر طرف ش رو می شد یک باغ بزرگ به حساب آورد برای من اتفاقات جالبی درش رخ داده که همیشه و همجا در ذهنم باقی مانده داستان از اونجا شروع می شه که من همیشه شبها در گوشه ی از اون باغ (همون حیاط بزرگ منظورم هست) سه نفر سفید پوش رو میدیدم و با هم به بازی می پرداختیم ، البته شاید خیلی ها فکر کنن که چون سن و سال کمی داشتم فکر و خیال بود ولی تمام این اتفاقات واقعی بود هیچ چیزش رو به خیال و رویا ربط نمیدم چون واقعا برام پیش اومده ، خلاصه اقا ما همیشه شب که می شد با این سه نفر شروع به بازی می کردیم چند ساعتی با هم خوشم بود از همه جا حرف می زیدم در اون دوران روزهای بسیار شاد و خوشی داشتم تا اینکه یک روز اتفاقی از دهنم در رفت و ماجرا رو به مادرم گفتم طفلک مادر خانمی مثل شما که الان فکر می کنید دارم پرت و پلا میگم فکر کرد سیروس دلنبدش رویایی شده و باورش نشد خلاصه فردای اون روز من به عادت همیشه برای بازی با رفقای سفید پوش خودم رفتم اما این بار ماجرا فرق می کرد و اونها دیگه به من محلی نمی گذاشتند و مثل اینکه از افشا کردن راز اونها برای مادرم ناراحت شده بودن چون حتی با من هم صحبت نکردن و ابروهاشو چنان تو هم پیچ و تاب داده بودن که نگو از فردای اون شب دوستای سفید پوش م رو دیگه ندیدم خلاصه مثل اینکه نباید زبون م رو باز می کردم و ماجرا رو به مامان خانمی لو میدادم اون وقت ها اصلا نمی ترسیدم ولی بعضی روزها که با خودم فکر می کنم ادم یه کوچولو می ترسه ، راستش در قرن ۲۱ و با پیشرفت علم شاید برای خیلی ها این چنین اتفاقی غیر واقعی به نظر برسه ولی اون چیزی که مهم ه اینه که در یک زمان و مکان خاص برای من همچین اتفاقی رخ داده
سیلی آق معلم
Author: sirous
دیروز روز معلم بود همیشه با اسم معلم شاید تنها چیزی که به ذهن همه ما بیاید این باشه ، فداکاری ایثار و از خودگذشتگی ، ولی تمام این خوبی ها همیشه در ذهنم هست و یک خاطره ی کوچک همیشه کنار این مهربانی دیده میشه، داستان بر می گرده به کلاس پنجم ابتدایی با اینکه همیشه شیطنت می کردم ولی سر کلاس درس اروم و بدون سر و صدا گوش میدادم یک روز معلم ما در حین درس دادن بود که یکی از شیطون های کلاس یک جمله ی نسبتا زشتی رو به زبون آورد خلاصه اقا معلم زود بر گشت و صورتش به صورت من افتاد و فکر کرد که اون جمله رو من گفتم خلاصه منو صدا زد و منم در حال رفتن به طرف آق معلم گفتم که من نبودم و با اینکه می دونستم کار، کی بوده اون همکلاسی رو لو ندادم خلاصه اقا چشمتون روز بد نبینه همین که به تیر راءس معلم رسیدم چنان زد تو صورتم که خون از دماغم زد بیرون و انگار که سر مو بریده باشند خون می اومد و خون دماغم بند نمی امد رفتم صورتم رو شستم و وقتی که برگشتم بچه ها اون کسی رو که شیطونی کرده بود رو لو داده بودند اقا معلم ما هم کلی عذاب وجدان گرفته بود اومد و دست و صورت منو بوسید که مثلا معذرت خواهی کنه ولی تا امروز که امروزه هنوز نبخشیدمش این اقا معلم خونشون بین مسیری ه که من به طرف خونه و محل کارم رفت و امد دارم و زمانی که منو می بینه اون ماجرا رو یادش میاد و کلی ازم معذرت میخواد ولی به خاطر اون سیلی که به صورتم زد و باعث خون دماغم شد اونو نبخشیدم حتی اون روزها کلی نقشه ی شیطانی برا اقا معلم خودم کشیدم که همه ی نقشه ها راهی جز شکست نداشتند
ای کاش
Author: sirous
امروز فکر کردم چقدر این روزگار لعنتی می تونه باشه
و به این ای کاش ها فکردم
ای کاش همیشه بچه بودم
ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم
ای کاش زودتر این ساعت ها بگذره
ای کاش اون چیزی که دوست دارم پیش بیاد
ای کاش
ای کاش
این روزها بیشتر فکرم روهمچین ای کاش های تشکیل میده
یعنی
ای کاش اینکار رو می کردم
ای کاش این اتفاق پیش بیاد
ای کاش راضی می شد
ای کاش اون اتفاق پیش نیاد
ای کاش همونی که میخواستم می شد
ای کاش دنیا دور سرم گیج نمی خورد
ای کاش نمی دیدم
ای کاش درست بشه
و
ای کاش درست بشه
ای کاش دنیا اینقده لعنتی نبود
ای کاش






